زبان وبیانِ نقد وهجودر ادبیات زبان فارسی دری
محمدنبی عظیمی محمدنبی عظیمی

 

درهمنوایی وهمآوایی  با :

"این بازی ارزش دیدن ندارد" نوشتهء جناب داکترو.ع. خاکستر

نویسندهء فرهیخته و زیبا نویس *

 

   در این سالهای پسین که هنر نقد ونقادی به یک تب مزمن ودامنگیرتبدیل شده است وهر عرب وعجمی که چشمش به خط آشنا است  به آسانی وساده گی نقد(!) می نویسد؛ آگاهان بسیاری هم اندر باب چگونه گی نوشتن یک نقد سالم و روشنگرانه، خامه رنجه کرده اند وهم در بارهء زبان و بیان پاکیزه و فصیح ورفیع وفارغ از شایبهء اغراضی که قدمای زبان وادب فارسی به کار برده اند، مطالب زیادی به نبشت آورده اند. این جستار نیز کوششی است در همان راستا؛ تا باشد که گفته گفته، یکبار دیگرودر زمان حیات خویش ببینیم که همانطوری که بزرگان زبان شیرین فارسی بین زبان نقد وطنزوهجو وهزل تفاوت فراوانی قایل بودند، نقد نویسان عجول ما نیزبرهمان نمط خامه فرسایی کنند.یعنی با مراعات نمودن عفت قلم ودر نظر گرفتن کرامت انسانی کسی که مورد نقد قرار می گیرد.

 

  سقراط حکیم، باری دربارهء زبان وبیان آدمیان فرموده بود که " انسان هر طوری که باشد زبانش نیز همانطور است . "

رضا براهنی این سخنان حکیمانه را در کتاب قصه نویسی می شگافد و می نویسد: ( هر شخصی یا شخصیتی به علت سابقه

وسایقهء خاصٍ خود، بیان خاصی پیدا می کند؛ فضای کلامی خاصی در ذهنش پدیدار می شود که این فضا، با فضا های زبانی

دیگرفرق دارد. به دلیل این که تجربیات آن شخص یا شخصیت،جدالهای درونی وحوادث شخصیت خانواده گی و اجتماعی  او

زمینه های فردی واجتماعی او، از اوآدمی می سازد که دارای خصایص کلامی خاص باشد. )-1-،  به بیان دیگر زبان وکلام  

انسان،نتیجه وجوهر، طرزدید، بافت روحی و روانی، طرز تفکرو اندیشهء آدمی است که از محیط ذهنی خاصی مایه می گیرد. یعنی از محیط خانواده  واز اجتماعی که در آن زیست می نماید واز آدمهایی که با او معاشر، هم کلام ، محشور و همصحبت اند. به همین سبب هنگامی که انسانها سخن می گویند، عیب وهنر شان بعد از ادای چند کلمه آشکار می شود وآدم به آسانی پی می برد که طرف مقابل او کی هست و چه شخصیتی دارد ودر سلسله مراتب زنده گی اجتماعی درکدام پله و جایگاه قرار دارد. مثلاً هرگاه یک مرد شریر ویا یک زن روسپی ، سخن گفتن را آغاز کنند، سخنان شان با یک زن ومرد عادی تفاوت خواهد داشت وشنونده از همان نخستین واژه ها؛ هم بوی شر وفساد را از این سخنان استشمام می کند و هم بوی نجابت واخلاق را. لابُد به همین سبب گفته اند که " خربوزه از خربوزه رنگ می گیرد و آدم از آدم ! "

 

  بدینترتیب، زبان مهمترین وسیلهء ارتباط میان انسان ها می باشدو نقش اساسی درمعرفی شخصیت انسانی بازمی کند. زیرا همین زبان است که آدمی به وسیله آن افکار واندیشه های خود را بیان می کند، تجارب خودرا به دیگران منتقل می سازد ویا با همین وسیله به مبادلهء تجارب می پردازد. همین زبان است که پاسخگوی خواسته های جامعه ء بشری می گردد و شرط مهم ترقی وپیشرفت اجتماعی می شود. با زبان است که امکان فهمیدن ودرک واقعیت زنده گی پیدا می شود. با آن زیبایی توصیف می گردد ، احساس و عاطفه  تعریف و بیان می شود . عشق معنا می یابد و خوشی وغم و درد بشری تصویر می گردد وناله ها و ندبه ها پژواک می یابند. از زبان بد وزشت است که به گفتهء رهی معیری به انسان زیان می رسد ویا به قول معروف سرسبز، برباد :  خویشتن داری و خموشی را/ هوشمندان حصار جان دانند / گر زیان بینی، اززبان بینی / ور زبون  گردی ، از زبان گردی / راز دل پیش دوستان مگشای / گرنخواهی که دشمنان دانند.

 

  افلاطون می گفت  : " اشیاء وپدیده های زنده گی وقتی مفهوم و روشن می گردند، که آنها را زبان به یاری حرف ها و هجاها نقاشی کند." پس اگر تفکر بدون زبان وجود نمی داشته باشد ونیاز به افزاری دارد که آن را نقاشی کند، یا بروز دهد وبنویسد، زبان نیز بدون تفکر هستی خود را از دست می دهد . زیرا انسان قبل از آن که حرف بزند، فکر می کند و آنچه را که باید بگوید از صافی منطق خویش می گذراند. افکارش را محاکمه می کند، تحلیل وتجزیه می نماید وسپس از طریق زبان باز گو می کند. قصهء همان فیلسوف یونان باستان سخت معروف است که به او گفتند، غذایی پخته کن که  هم لذیذ و شیرین باشد واشتها بر انگیزو هم تلخ وبد مزه  و اشتهای انسان را کور کند. حکیم یونانی "زبان"  پخت و توضیح داد که با همین زبان سرخ، انسان شرف کیهان می گردد و به همین زبان هم سر سبزش  می رود، برباد.

 

  آری،این زبان سرخ را، برخی از هموطنان ما هنگام نقد نویسی چنان با دشنام ، نا سزا و دروغ وبهتان آلوده می سازند

وبا چنان نخوت وگستاخی  خامه رنجه می کنند که انگار، زبان ساده وسُچه و متعارف مردم را نمی دانند. در حالی که زبان نقد نویسی ، یا زبان نقد وبررسی مطالب سیاسی ، تاریخی، وعلمی زبانی است شسته، پاکیزه، جزیل وفخیم. زبانیست که سره را از ناسره جدا می کندو ُسچه را از ناسُچه  وبی غش را از غش دار. وبه همین سبب زبان نقد ؛ ظالم نیست ، عادل است . بیرحم نیست ، رحیم است. تلخ نیست، شیرین است.  حسود نیست،منصف است.  زبانی است که فضل فروشی نمی کند و استعداد های نوشگفته را نمی ترساند. و تحقیر نمی کند. زبان نقد زبان هجو نیست ، زبان قبیح وزشت وپلشت نیست ، بل زبان شسته وپاکیزه وروشنگر ورهنمود دهنده است.

 

 نقاد امروز، گزافه نمی گوید. تهمت وافتراء نمی بندد . بالای کسانی که مانند خودش نمی اندیشند عربده نمی کشد. رجز نمی خواند

،طرف مقابل خود را ریشخند نمی کند و با تفنگ چره یی و دهن پُر از دشنام وافترأ؛ وی را نشانه نمی گیرد. ناقد روشن ضمیردر مناظره وبحث وفحص ها با گفتگوی آرام ، منطقی وسازنده با شکیبایی ودقت، قلم وقدم می زند. به این ترتیب ، سعی می کند تا صدف را از خزف و مهره را از خر مهره جدا کند. نقاد آگاه و متعهد امروزمی داند که اسلوب ناسالم وشیوه های بیمارگونهء نقد نویسی وبه کار بستن زبان زشت و درشت وپلشت هرگز وهرگزو هیچگاهی حربهء برنده نیست و تحقیر واهانت طرف مقابل و فحاشی نیز راه ورسم آزاده گان و جوانمردان نیست. نقاد امروز از کاربرد الفاظ زننده وناروا پرهیز می کند وپند زمانه را هرگز فراموش نمی کند. همان پندی را که هزار سال پیش رودکی از زمانه گرفته  و برای ما به یادگار گذاشت: 

 

  زمانه پندی آزاد وارداد مـــــــــــــــــرا                                                                                                           زمانه چون نگری ، سربه سرهمه پند است                                                                                                    به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری                                                                                                      بسا کسا که به روز تو آرزو مند است                                                                                                           زمانه گفت مرا: خشم خویش دارنگاه                                                                                                             که را زبان نه به بنداست، پای در بند است .

  

 دوکتور عبدالحسین زرین کوب در مقدمهء اثر گرانسنگش " نقد ادبی " دربارهء این که صراحت داشتن در گفتار و نوشتار چیزیست و تعریض وحمله چیز دیگر، می نویسد: ( حتی پاره یی از واقفان اهل نظر نیز در روز گارما گمان دارند که درنقادی بیش از هر چیز که مایهء کار منتقد است ، دلیری است . وآنجا که اهل نظر را چنین گمان می افتد، آن گزافه گویان و لاف زنانی که گستاخی وبیشرمی را مایهء دلیری می شمارند، پیداست که از این پندار ، چه مایه بهره خواهند بردو کدام دلیرگستاخی هست که درنفس خود آن قوت را نبیند که بی هیچ بیم وهراس ، دعوای دانش و مروت بکند..) 2

 دوکتور زرین کوب این بحث را ادامه داده وچنین می نویسد : ( دلیری واقعی آن است که انسان جرأت آن را داشته باشد که در آنجا که معرفتی ندارد ، خموشی برگزیند ودر برابرعظمت وزیبایی حقیقت سکوت نماید زیرا وقتی منتقد در آنچه از آن سخن می گوید خبرت وبصیرت ندارد، جز رشک وبد سگالی برای او چه محرک دیگر می توان شناخت؟)

 

   کاندید اکادمیسین پوهاند شاه علی اکبرشهرستانی در رسالهء ارزشمندش " هجو در ادبیات زبان دری " می نویسد که انتقاد، هجو نیست بلکه آشکار ساختن و هویدا ساختن عیب ها وخوبی های یک اثر می باشد. اما :  هجو یا هجا یک کلمهء عربیست، ثلاثی مجّرد از باب هجا، یهجو ومعنای آن در عربی چنین است : " عیب کسی را شمردن واو را دشنام دادن وغیبت وی را کردن است."  او در مورد کار برد هجو وانتقاد می نویسد  : " هجو برای لمز وتمسخر عادات و رسوم ناپسند وانتقاد از اجتماع ، انتقاد ادبی ، انتقاداز ناهنجاری های اجتماعی وغیره به کار می رود." -3- او می نویسد که در انتقاد تنها بدیها را نباید در نظر گرفت بلکه باید همت برآن گمارند تا به صورت آفاقی دربارهء شی یا شخص قضاوت به عمل آید. مگر در هجو تنها معایب را می شمارند تا مَهجو را مورد ریشخند قرار دهند. گفتنی است که هجورا معمولاً شاعردر مقابل مدح می سراید ویا این که با کسی مخاصمت داشته باشد. اما صد البته که حتا هجو نیز دشنام نامه نیست وهیچ گونه شباهتی با قبح نگاری های امروزین ندارد.

 

   در اقلیم سخن شیوه های دیگری نیزمانند طنز وهزل برای رسوا کردن وبرهنه ساختن خصوصیات فردی وپنهانی یک اثر به کار رفته است که در برخی موارد نیشخندی است براخلاق ومنش های انسانی.

 

 طنز خنده های عارفانه برزنده گی است . کشف وبرهنه کردن تضادها وناهمآهنگی های زنده گی است. سمت وسویش اجتماعی است ومایهء اصلی آن انتقاد وبرملا کردن کاستی ها وکمی ها است. اما نه به صورت خشک وجدی وکتابی بل به شکل خنده آور و گاهگاهی نیش دار وتمسخر آمیز. ولی روشن است که طنز فکاهی ولطیفه نیست ، چرا که مراد از آن خندانیدن مردم نیست . در حالی که در لطیفه و فکاهی و بذله ، هدف خنده است

                                                            

 هزل، شوخی کردن ومزاح نمودن وسخنان بیهوده گفتن است . ویا به بیان دیگر هزل ضد جّد است . ضد راستی و حقیقت. سعدی گوید : به مزاحت نگفتم این گفتار / هزل بگذار وجد از او بردار.                                                                        

 

 این را هم باید گفت که در هزل رسوا کردن وبرهنه کردن خصوصیات فردی وپنهانی مراد است ودنیای ممنوعه ها را در بر می گیرد.  گفتنی است که برای بیان مطلبی به صورت پوشیده ودور از ذهن نقادان از " کنایه " هم سود برده اند. یعنی از ذکر سخنی معنای دور آن را در نظر داشته اند : دست کفچه مکن به پیش فلک / که فلک کاسه یی است خاک انبار

در این بیت مراد خاقانی از دست کفچه کردن ، کنایه از گدایی ودریوزه گری است.

 

 خوب دیگر، می گذریم از " نکته " و ... و هنر های دیگر سخن آرایی که در این مختصر نمی گنجد ولی برای حسن ختام به گفتهء صاحب کتاب راحته الصدور، این مقال را در آخر؛  ختم برمضاحکی چند وهزلیات کنم تا خواننده گان بدان تفرجی کنند:

 

جمعیت خاطر:

آورده اند که یکی از دبیران خلفای بنی عباس – رضی الله عنهم – به والی مصر نامه می نوشت، وخاطر جمع کرده بود  ودر بحر فکرت غرق شده ، وسخن می پرداخت چون دُر ثمین وماء معین(4)  ناگاه کنیزکش در آمد وگفت " آرد نماند" . دبیر چنان شوریده طبع وپریشان خاطر گشت که آن سیاقت (5) سخن از دست بداد، وبدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت که آرد نماند. چنان که نامه را تمام کرد وپیش خلیفه فرستاد، واز این کلمه که نوشته بود، هیچ خبرنداشت. چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد ، چون بدان کلمه رسید ، حیران فرو ماندوخاطرش را حمل نتوانست کرد که سخت بیگانه بود . کس فرستاد ودبیر بخواندوآن حال از او پرسید. دبیر خجل گشت و براستی آن واقعه را در میان نهاد. خیلفه عظیم عجب داشت وگفت : " اولٍ این نامه را برآخر آن چندان فضیلت ورجحان است که ُقل هُو الله احَد را بر تَبت یَدا ابَی لهَب .(6)  دریغ باشد خاطر چون شما بُلغا را به دست غوغاءمایحتاج دادن. واسباب ترفیه او چنان فرمود که امثال آن دو کلمه دیگر هرگزبه غور گوش او فرو نشد، لاجرم آنچنان گشت که معانی دو کون دردو لفظ جمع کردی.

                                                                                                                     چهار مقاله ، نظامی

 

علم بیحاصل:

لولئ(7) با پسر خود ماجرا می کرد که هیچ کاری نمی کنی وعمر در بطالت به سر می بری . چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز، سگ را از چنبر(8) جهانیدن ورسن بازی تعّلم کن تا از عمر برخوردارشوی. اگرازمن نمی شنوی، به خدا تورا درمدرسه اندازم تا علم مرده ریگِ(9) ایشان بیاموزی ودانشمندشوی وتا زنده باشی در مذلت وفلاکت واِدباربمانی ویک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

                                                                                                                      مولانا، عبید زاکانی

 

دروغگو:

زشترویی در آیینه به زشتی خود می نگریست ومی گفت : سپاس مر خدای را که مرا صورت نیکو بیافرید. غلامش ایستاده بود و آن سخن می شنید و چون از نزد او بدرآمد، کسی بر دَرِ خانه از حال صاحبش پرسید. غلام گفت : در خانه نشسته وبرخدا دروغ می بندد.

                                                                                                                      مولانا ، عبید زاکانی

 

حکایت:

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بروبگذشت، گفت : ترامشاهره(10) چند است ؟ گفت : هیچ. گفت : پس این زحمت به خود چندین چرا همی دهی ؟ گفت : از بهر خدا می خوانم . گفت : از بهر خدا مخوان.

                                                            گر تو قرآن برین نمط خوانی

                                                            ببری رونـــــــق مســـــــلمانی

                                                                                                                               سعدی

حکایت:

یکی از ملوک صاحبدلی را پرسیدکه برای من کدام عبادت بهتر است ؟ صاحبدل پاسخ گفت : " ترا خواب نیم روز " پرسیدند که چرا چنین گفتی؟ گفت برای آن که او ستمگار است ودر همان لحظه یی که در خواب است کسی را نمی آزارد.

                                                                                                                                سعدی

                                                 *    *     *

گفتنی است که طنز های مولانا  هم در مثنوی سخت به دل می نشیند. برای عبرت دیگران نوشته شده ومایهء انبساط خاطر است وحیف که در این مختصر نمی توان نمونهء فراهم آورد.                                                   

 

اما معروفترین هجو:

 چون فردوسی شاهنامه را با شصت هزار بیت سرود، وبنا بر حسادت درباریان به عوض شصت هزار مثقال طلا ، شصت هزار مثقال نقره پاداش گرفت، نهایت غمگین شد و درهجو سلطان محمود بیش از چهل بیت سرود که با این بیت شروع می شد :

                                                       ایا شاه محمود کشـــــــور گشای

                                                       زکس گر نترسی بترس از خدای

 

حکیم ناصر خسرو:

ناصر خسرو مردم نادان وحریص وموذی ومتکبررا چنین هجو می کند :

                        مـــــردم بی تمییز با هـــــــشیار       به مَثــــَل چون پشیز ودینــارند

                       بنگر این خلق را گروه گــــــروه         گز چسانند وبرچه کــ ــردارند

                       همچو ماهی یکی گروه از حرص       یکدیگر را همی بیوبــــــارند(11)

                       چون سپیدار زسر بی هــــــــنری        از رهء مردمی فرو نــــــــــارند

                       موش ومارند لاجرم در خـــــــــلق       بلکه بدتر ز مـــــوش واز مارند

 

حکیم سنایی:

                 فقها را غرض از خواندن فقه                     حیلهء بیع ، رباء وســـــلم است

                     علماء را زپی وعظ و خطاب                    جگر ازبهر تعصب به دم ا ست

                      صوفیان را زپی راندن کـــام                    قبله شان شاهد وشمع وشکم است

                     زاهدان را زبـــرای زه و زه                     قل هوالله احد دام ودر اســـــــــــت

 

صوفی عشقری:

                 دلم زین بی تمیزی وند وند است                قروت وردکی هموزن قند است

                     به مارکیت جهان بسیار گشـــتتم                 ندانستم که شلغم سیر چند است

 

ضیاء قاری زاده:

                     آفرینت ای مدیر کنتــــــــــــرول                شکمت از پول رشوت گشته دول

                     کاتب گمرک تو دولک می زنی                در جوال خالی چنگک  می زنــی

 

آری ، در دنیای سخن هم قدما وهم متأخرین ، سخن آرایی های بسیاری کرده اند . هم نقد کرده اند وهم طنز گفته اند وهم هجو. ودریغا که در این مختصر نمی توان همه را گرد آورد.اما برای حسن ختام این مقال حکایتی می آورم از مناظرهء خری با بلبلی از کتاب دریای گوهر:

خر وبلبل:

                      بلبلی سرخوش وشیرین گفـــــتار       برسر شاخِ گلی داشت قــــــرار

                      زیر آن گلبن، بردا مــــن دشـــت        از قضا پیرخری بود به گشــت

                      سوی ان شیفته چون کرد نــــظر        خنده آمد زطرب برلبِ خــــــــر

                     گفتش  ای قاصد  زیبای  بهــــار         رفته صیت توبه هرشهر ودیـار

                     چه شود گر سخن آ غاز  کنــــی         نغمه یی خوش زطرب ساز کنی

                     تا بگویم زصفا بی کم وکاســــت         بدونیکی که درآن طرفه صداست

                     درنوا آمد آن  بلـــــبل مســـــــــت        رونق محفل ناهـــــــید شکســــت

                    مُهر خاموشی برداشـــــــت ز لب        کوه وصحرا همه آمد به طــــرب

                    کار از دست  رها کرد شـــــــبان        وز دلش رفـــــت به یکباره توان

                    دختر مهوش  دهقان ز نشــــــاط         رقصها کرد برآن سبز بــــــساط

                    بود در پای گلی چشــــــــمهء آب         رفت ازآن نغمهءمستانه به خواب

                  لحظه یی خرسرش انداخت به پیش      تا که اندیشد وجنبـــــــــــــاند ریش

                  کرد بسیار به دل گفت وشـــــــنفت        پس برآورد سر آن ابله وگـــــفت :

                  الحق آهنگ تو خوبست، افســـوس       نیستش جاذبهء بانــــــگ خروس

                  گرچه آواز توام، دل شاد اســــــت        چه توان کرد ؟ خروس استاد است

                                              بلبل این حرف چو از خر بشنید

                                               اب زگفتار فرو بـــــست وپرید

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 رویکرد ها :

  * به امید آن که فحاشان ولگرد انترنتی به خود آیند و از فحش گفتن و دشنام دادن به آدرس مرده گان وزنده گان دست بردارند، تا کسی مجبور نشود فحش را با فحش پاسخ دهد.

 

 1- قصه نویسی ، نوشته رضا براهنی – چاپ دوم – انتشارات اشرفی ص325

 2- نقد ادبی ، تألیف دوکتور عبد الحسین زرین کوب . چاپ چهام – 1369 تهران.جلد اول. مقدمه

 3- هجو در ادبیات زبان دری ، ـتألیف وتحقیق از کاندید اکادمیسین پوهاند شاه علی اکبر شهرستانی . چاپ دوم.2001ص5

 4-  ثمین به فتح ث = گرانبها.       ماء= آب .    معین = صاف وروان

 5- سیاقت = روش ، شیوه

 6- قل هوالله احد = بگو ای پیغمبر که اوست خدای یگانه.     تبت یدا ابی لهب = بریده باد دو دست ابو لهب

 7- لولئی = مطرب دوره گرد

 8- چنبر= حلقه یا دایره کلان سیمی که جانوران دست آموزاز آن بگذرند

 9- مرده ریگ = میراث بی ارزش

 10- مشاهره = معاش ماهانه

 11- بیوبارند = می بلعند


April 23rd, 2010


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان